X
تبلیغات
.........میشناسمش ولی ندیدمش........























.........میشناسمش ولی ندیدمش........

شاید یک روز پیدایش کنم

آخ دلم هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت

زیر و رو شو دنیا رو زیرو زبر کن با خودت

وقتی میبینی خودت داره کلافت می کنه

از خودت پاشو ، خودت با شو سفر کن با خودت

هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه

شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت

یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین

یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت

♫♫♫

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

از پل تردید با قلبت گذر کن باخودت

تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت

.. دانلود آهنگ جدید سیاوش قمیشی به نام تردید ..

اخ دلم هیشکی کنارت نیست سر کن با خودت

هر زمستون بیش از این که ریشه پا بندت کنه

شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت

یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین

یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 17:14 توسط امیر|

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت 23:55 توسط امیر|

 


امروز دیگر تو را ترک خواهم گفت . اصرار نکن دیگر نمی مانم. بعد از این

همه که مرا آزردی حالا در این دقایق آخر با من مهربانی می کنی؟

این اشکهای گرم و سوزانی که در چشمانم غلتانست با تو چه می گویند و

از من چه می خواهند؟  جز اینکه تنها وفاداری را آرزو می کنند؟ ولی من

آنها را مایوسانه از خودم می رانم چون وفایی در تو نمیابم. آری می روم

 خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صدای قهقه خندهایت را

بگوشم نشنوم.

بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمی دانم به من چه خواهند گفت در

 حالیکه با دلی شکسته و پریشان باز می گردم و با تو چه خواهند کرد آن

ناز و عشوه هایی که تو را مجذوب کرده است. بر دل ها آتش می زنی اما

باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصیر را بر گردن من خواهند نهاد .

راست است که یک دل و یک عشق تو را کافی نیست. توباید دلها بسوزی .

بدبخت من ، که جز یک دل و یک عشق نداشتم.

خداحافظ ، گریه نکن که باور نمی کنم مرا دوست بداری . شاید این اشکها

 

بخاطر تنهایی باشد ولی نترس تو را تنها نمی گذارند . این من هستم که

باید بگریم . تنها من هستم که جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمی خواهی .

من باید آه بکشم و اشک بریزم ولی کجا در تو اثر خواهد کرد؟ می خواهم

بروم دیگر این سوگندها که در پیشم یاد می کنی و قسم ها که پی در پی

بر زبان می آوری نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .

فراق تو برایم زیاد سخت است زیاد ، ولی بیش ازاین تاب بی وفایی و بی

مهری هایت را ندارم. کجا برایم عزیز و دوست داشتنی تر از کنار تو بود اگر

با من کمی مهربان می بودی؟ حال که مرا دوست نمی داری ، حال که با

من بی وفایی می کنی ، حال که من پناه گاهت نیستم ، حال که…. دیگر

نامه تمام.......

 

خداحافظ

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 14:35 توسط امیر|

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم، به مسافری غریب برخوردم.

نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجودم آتش می زند.

کنارش نشستم. از او پرسیدم: آیا تنهایی؟ گفت: نه من با رویای عشقم زنده ام

و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رویا

می زیست. پرسیدم: آیا گم شده ای؟ گفت: نه عشق من همچون فانوسی هدایتم

می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسیدم: سفر می کنی؟ گفت: من همیشه

در سفرم. پرسیدم : غریبی ؟ گفت: غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود

گرمای عشقم را حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد

و بر روی زمین چکید. پرسیدم: این اشک برای چیست؟ گفت: حرمت سکوتی

است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز.  پرسیدم:

سکوت می کنی ؟ نگاهم کرد!!! پرسیدم: این نگاه چیست؟ گفت : حرمت

کلماتی است که در حصار زمان مانده اند. مسافر غریبه بلند شد، دستم

را به گرمی فشرد و گفت:"هر گاه خواستی عشقت را به شوریده ای

ثابت کنی، سکوت کن." و رفت. و من همچنان رفتنش را تماشا

می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد
 
 
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 14:26 توسط امیر|

هیچ کس عاشقم نشد.....

کسی سراغم را نگرفت.........

وقت رفتن کسی دست تکان نداد.......

نگاهی نگفت نرو.....

تبسم هایی خشکیده.......

نیلوفرهایی پژمورد....

تنهایی ام را کسی ندید......

شکست خوردم........

آه هایم افسانه شد.......

بی راز در دل تاریکی رهسپار شدم.....

اشکم خشک شد.........

چشم هایم کور گشت.....

باد فراموشی مرا با خود برد.......

عاشق زندگی بودم همه را دوست داشتم چون یک انسان........

اما بالم را شکستم.......

روزها و شبها لبخند بر لب داشتم......

کسی رو به من تبسمی نکرد.......

هیچ کس عاشقم نشد.......

کسی سراغم نیامد......

شاید تقصیر خودم بود.....

هرچه بلا سرم آمد.........

ولی حالا فقط میخوام تنهایم بگذارید.......

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 23:8 توسط امیر|



خودتو تصور کن بی او...

شاید بفهمی چی می کشم بی تو
...

نامرد....

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 20:37 توسط امیر|

زندگی بازی گرفتن دیگران نیست


که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش . . .

...

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﮐﻮﭼﮏ !


ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯼ ﺣﺮﻓﺖ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ،


ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻫﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ “ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ” ﻣﯿﺪﻫﺪ !!!

...

کاشکی یکی بود که فقط با یکی بود …

...

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 19:38 توسط امیر|

 

 

تولدت مبارک...

     چه حرف خنده داری....

           چه فایده داره وقتی تو گل واسم نیاری...؟!

            عجب شبیه امشب...

          داره میسوزه چشمام...

      دورم شلوغه اما...

  انگاری خیلی تنهام...

  واسه چی زنده باشم ؟!

        جشن چیرو بگیرم؟!

          من امشبو نمیخوام...

             دلم میخواد بمیرم...

        تولدم مبارک نیست...

    شکسته قلب داغونم..

 تو نیستی و من از دوریت خودم رو مرده میدونم...

     هیچکی خبرنداره چقدر هواتو کردم...

         چقدر دلم میخواد تو باشی دورت بگردم..

             هیچکی خبرنداره دارم به زور میخندم..

              نمیدونن چرا من چشمامو هی میبندم..

          چشمامو هی میبندم تا منتظر بشینم..

    شاید تو این سیاهی بازم تورو ببینم...

"تولدم مبارک نیست..." GetBC(119);

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 17:36 توسط امیر|

سلام داداش جونم.خوفی؟

مرسی که به وبم اومدی؟درسات رو میخونی؟

نزاری مث من بد بخت شی ها.........

خونتون خوبن؟

به بابات بگو دیدی امیرم رفت.خیالت راحت شد؟{شیخو}

هنوز میرین پلدختر؟

این دفعه رفتی توو راه رفتن این حرف های من رو باخودت توو راه رفتن زمزمه

کن........

سلام جاده قشنگی که ۲سال من رو با این همه سنگینی

غمی که رو دوشم داشتم تحمل کردی و بعضی روزا توو گرمای بالای۴۰درجه بعضی

شبا توو دمای زیر سفردرجه اجازه دادی ۴ بار قامت۲۵کیلومتریت رو طی کنم...........

خدایش دمت گرم که من روسالم بردی و آوردی به خدا مادرم تا میرسیدم فقط در

حیاط خونه ی کلنگیمون رو نگاه میکردی.......

خونه ای که دمش گرم همه چیزش خوب بود جزء محل ساختنش..........

محلی که شروعم رو از اول متفاوت کرد.....

سلام پل قشنگ از تو هم ممنونم تو هم باحالی به خدا خیلی با مرامی......یادم

بیشتر از صدبار شده که نزدیک بوده دقیق زیر سیاهی سایه تو تصادف هایی کنم

که صدای سیاهشون قلب پاک پدرم رو که تنها از من یه جو معرفت میخواست رو

سیاه تر از سایه چند صد ساله ات کنه......

سلام شهر پلدختر خوبی؟دلت واسه من تنگ نشده؟آخه بی معرفت من که با تو

خیلی خوب بودم..

من که هیچ وقت آشغالی توو خیابونات که نقطه تمرکز من بعد از زنگ آخر مدرسه

بودن نریختم.....

یاد خیابونای آروم و گرمت بخیر....

راستی من باید معذرت خواهی کنم...

بخدا دست خودم نبود یه امید الکی به زندگی داشتم که باعث میشد روز رو با یه

ساندویچ سر کنم و توو قلب تو بمونم تا شب و شب هم بی خداحافظی و قدر دانی

برم...

معذرت میخوام که توو خیابونات گرسنه قدم زدم.........

معذرت میخوام که بهونه دوست داشتن تو برای من تنفرم از شهر خودم بود........

 تنفری که فقط باعثش اشتباهات خودم بود......

شهر عزیز امیدوارم همیشه آباد باشی...

نامه تمام...........

مرسی.

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 2:55 توسط امیر|

 

کاشکی میومدی و واسه یک بار هم شده باهم میرقصیدیم تا احساسم را

بانگاه.نفس.حرکت.لمس.بو و...

باتمام وجودم بهت انتقال میدادم........

کاشک یک روز بیایی..........

 

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 2:37 توسط امیر|

سلام....

حتما میخوای بپرسی این چه عکسیه؟

راستش  رو بخوای این عکس خودم!!!!!!!!!!!

موشه نه ها.......

جوجه اردک زشت رو میگم...........

چند دقیقه پیش یکی بهم گفت جوجه اردک زشت........

منم تازه با این حرفش به زشتی خودم پی بردم و این عکس رو 

گذاشتم که هر از گاهی نگاش کنم و خودم رو

فراموش نکنم..........

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 2:9 توسط امیر|

عشقم عشقای قدیم.....

من که داره حسودیم میشه..........

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 0:42 توسط امیر|

سلام.

۳و۴ سال پیش یه وب داشتم به اسم چادر گل گلی......این عکس هم توش بود.....

من که خیلی این عکس رو دوست دارم.شما چی؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 0:37 توسط امیر|

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 4:17 توسط امیر|

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود,گاهی نمیشود نمیشود که نمیشود,گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است,گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود,گاهی گدای گدای گدایی وبخت نیست,گاهی تمام شهر گدای تو میشود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 2:4 توسط امیر|

 زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

 

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

 

برای ازدواجش  در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...

 

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

 

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

 

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

 

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

 

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

 

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

 

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد  سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است........

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 2:0 توسط امیر|

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392ساعت 23:49 توسط امیر|

سلام.خوفین؟
 
من اصلا خوف نیستم........
 
میخوا یه چیزی بهتون بگم.......
 
یا شاید یاد بدم.......
 
میخواید بدونید چطور میشه از وبلاگ هایی که کد قفل کلیک راست دارن کپی کرد؟
 
دونستنش زیاد سخت نیست فقط کافیه ازم بپرسید........
 
خواهش میکنم این چه حرفیه........
 


خودم این دو عکس رو هویجوری قاپ زدم....

بوس بای.....


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392ساعت 23:38 توسط امیر|

به جای دسته گلی که فردا بر سر قبرم می گذاری
     امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن
 
به جای سيل اشکی که فردا بر مزارم نثار ميکنی
امروز با تبسمی شادم کن
 
به جای متن های تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مينويسی
 امروز با پيامی کوچک خوشحالم کن
 
من امروز به تو احتياج دارم نه فردا
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392ساعت 0:48 توسط امیر|


به بعضیا باید گفت :

ﻛــﺎﺷــﻜـی ﺷـُـﻌـﻮﺭﺗﻢ،

ﻣـِﺜـﻞ ﻟـﻴـﺴـﺖ ﺩﻭﺳــﺘـﺎﺕ ﻫــﺮ ﺭﻭﺯ ﺑـﻪ ﺗــﻌـﺪﺍﺩﺵ ﺍﺿــﺎﻓـﻪ ﻣــﻴـﺸُـﺪ!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 2:34 توسط امیر|


آخرين مطالب
» قمیشی بازم یه آهنگ واسم زده....
» موتور سواری دخمرا؟بابا مواظب باشین چیز نشین.به چیز میرین ها........
» من دارم میرم...خداحافظ
» چقدر برایم آشنا بود...........مرا یاد امیر می انداخت.....امیر؟! یادش بخیر..
» تنهایم بگذارید...........
» تصور کن...
» کاشکی,تنها راهی دیگر برای گفتن هرگز است.....
» مبارک؟
» شایان
» برقصیم؟
Design By : Pars Skin